خرید بک لینک
آرزو های من برای اطرافیان

پدر سلامتی و آرامش

مادر : سلامتی و آرامش

برادر : سلامتی پول و آرامش در کنار خانوادش

خواهر : سلامتی خودش و خانوادش و آرامششون

خواهر : سلامتی خودش و خانوادش و آرامششون و پول

خواهر : سلامتی و بخت خوب و ازدواج و پول و آرامش

امیر : سلامتیش و پول و آرامش

خودم : سلامتی خودم و پول و یه خونه بزرگ و یه ماشین مدل بالا و یه حساب پر پول گه هیچوقت تموم نشه و بازم سلامتی خودم

انشالله......

برچسب: آرزوها,واسه,قدر, نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 15:56

امروز فهمیدم تو هم این مدت به یادم بودی.... به من فکر میکردی... شاید با من توی رویا میرفتی... اون آهنگ کار تو بوده ؟؟ یعنی میشه اون آهنگ به درخواست تو بوده باشه .... پیج اون آدم چرا قفل شد یهو ؟؟؟ اون که پیجش عمومی بود ... شاخ اینیستا بود... احساس میکنم توی قفل شدن پیج اون توهم دخیل هستی... چقدر روز ها و شب ها به یادت بودم... پس تو هم بودی... الان منتظری جوابت بدم؟؟؟ توقع داری جواب بدم ؟؟؟ نمیتونم ... در توانم نیست... تو رو گذاشتم توی همون رویاهای قشنگ و دور از دسترس بمونی.... وجود تو فقط به درد رویا میخوره... منتظر نباش... من جواب نمیدم... نمیخوام وسیله با

برچسب: یادمی, نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 15:56

من دیسک کمر نداشتم.... رفتم یه دکتر دیگه ... یه متخصص مغز اعصاب دیگه . برام ام آر آی نوشت و رفتم انجام دادم . نه دیسک کمر داشتم نه هیچ مشکل دیگه ی تو ستون فقرات . خدآیا شکرت . خیلی به خدا غر زدم ... خیلی گله کردم ... خیلی شکایت کردم .... به خدا گفتم من هر چی رو که دوست دارم تو ازم میگیری ولی خدا ازم نگرفته بود... سلامتی رو ازم نگرفته بود. خدآیا هزار مرتبه شکرت.... منو ببخش که زود خودمو باختم و زود باهات بد اخلاقی کردم . خدآیا تو همیشه هوامو داشتی ... من همیشه فراموشت کردم.... خدا ی خوب من ممنونم.... + نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۶ساعت 2:6 توسط فانوس |

برچسب: دیسک,کمر,نداشتم, نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 15:56

مهم تو نیستی... مهم من نیستم ... مهم اتفاقات اطراف نیست .... مهم امیره که نیست... که هر وقت که باید باشه نیست هر وقت میخوام نیست... جاشو خالی میکنه تا من از زور تنهایی یاد تو بیافتم به تو فکر کنم.... آره مهم امیره که هیچ چیزش سر جاش نیست... من جایی تو زندگیش ندارم ... خیلی بچه است ... خیلی تو هپروت....

باز دلم گرفته ... باز تنهام ... باز من و خودم و در و دیوار و تنهایی..

امیر با دوستاش رفته کله پاچه بخورن... من کله پاچه دوست ندارم... بوش هم بهم میخوره عق ام میگیره ....

برچسب: امیر,ازدواج,تنهایی, نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 15:56

این روزا یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده... نی نی ... نازه و اروم ... انگار اصلا تو این دنیا نیست... صدا های ما براش مهم نیست ... حرفای ما رو انگار نمیشنوه.... حرکات ما رو نمیبینم ... وقتی میخوابه انگار خواب کل دنیا تو چشماش... با یه کم شیر شاد میشه با یه کم آب قند انگار دنیا رو بهش دادی... لباسش براش مهم نیست... هیچی ... هیچکس... براش مهم نیست ... نمیدونه کجا اومده و واسه چی اومده .... نیاز هم نداره بدونه ... ............. میخواستم بگم کاش من جای نی نی بودم ولی پشیمون شدم اصلا دوست ندارم دوباره این زندگی رو تجربه کنم.... اونم از نوزادی... شاید بخاطر خاطرات تلخ کود

برچسب: امیر,روزای,جوانیم, نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 15:56

امیر این جمعه خونه بود ... صب تا ساعت 12 خواب بود... 12 بیدار شده یه چیزی خوردیم و رفت آرایشگاه برای اصلاح سر و صورت...

فردای نوشتن چند جمله بالا :

این پست با حضور امیر نصفه موند و دیگه ادامه اش نمیدم ...

برچسب: جمعه,های, نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 15:56

این روز ها افکار خیلی درهمی دارم... خیلی قاطی پاتی... آدم های که شاید خیلی ساله ندیدمشون ، خوابشو نو میبینم.... تو حالت های عجیب و غریب... نمیتونم تمرکز کنم ... دچار فراموشی لحظه ی شدم ..... یه سوال رو باید چند بار بپرسم تا حداقل یکبار جواب رو یادم بمونه... دیشب با امیر بحثمون شد ... دلم خیلی شکست... موضوع بحث رفتار های زشت خواهرش بود. خواهر امیر یه مریض روانی تمام عیار... هر بار که منو میبینه حتما یه حرفی میزنه یا یه کاری میکنه که زهرش رو بمن بریزه... انگار من خارم تو چشماش... منو میبینه حالش بد میشه... نمیتونه خودش کنترل کنه... حتما باید یه حرفی بزنه یه رفتاری

برچسب: افکار,پریشان, نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 15:56

دلم باز گرفته... کلا روزای افسردگی خیلی بیشتر از روز های شاد هستن... من بیشتر دلم گرفته تا دلم شاد باشه... احساس میکنم زندگیم داره به بطالت میگذره.. همش تنهام همش بیکارم... همش من و در و دیوار خونه... کاش یه هنری بلد بودم کاش یه کاری میکردم... کاش کارمند بودم و سرم گرم بود... این روز هام خیلی گرفته است.... افسرده شدم...

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 11:37 توسط فانوس |

برچسب: باز,دلم, نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 15:56

این روز ها عجیب احساس پوچی دارم ... احساس هیچی... احساس خالی بودن... خالی بودن از عشق از احساس از شور زندگی از انگیزه از قدرت تصمیم گیری... از همه و همه و همه چیز .. وقتی میرم جایی وقتی یه مادر و دختر میبینم دست تو دست یهو اشک تو چشمام جمع میشه... دلم میگیره... احساس میکنم خیلی تنهام.... از یه طرف اصلا دلم نمیخواد تنهای هامو با بچه پر کنم ... دلم نمیخواد به خاطر خودم و حس های درونیم و خودخواهی یه آدم رو بیارم به این دنیا که احساس های منو تجربه کنه... دلم میخواست خودمم تو این دنیا نزدم... البته من و همه آدم های دنیا حق انتخاب نداشتیم و اگر داشتیم شاید هر کس یه چیزی رو انتخاب م

برچسب: دچار,روزمرگری,شده, نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 15:56

صفحه بندی